درود

نام کتاب: سحر

نویسنده: a.sahar

خلاصه داستان :

چشمام رو که باز کردم اونقدر نور شدید بود که نتونستم تحمل کنم، زود چشمام رو بستم تو اون چند ثانیه ای چشمام باز بود کسی رو دیدم که اصلا نمی شناختمش می خواستم چشمام رو باز کنم یه بار دیگه با دقت بیشتری نگاهش کنم اما نور چشمام رو اذیت می کرد به زور زبون باز کردم و گفتم: چراغا رو خاموش کنین نمی تونم چشمام رو باز کنم.
پسره با خوشحالی گفت:
- خدا رو شکر بالاخره چشمهاتون رو باز کردین... باشه الان چراغها رو خاموش می کنم.
چراغها رو خاموش کرد و پردۀ اتاق رو هم کشید. چشمام رو باز کردم و اون پسر رو بالا سر خودم دیدم که رنگ و روش پریده بود و چهرۀ مضطربی داشت صورتش خیس بود! فکر کنم گریه کرده بود!
پسر- باید برم بگم دکترتون بیاد معاینتون کنه... الان بر می گردم.
وقتی اون پسر از اتاق رفت بیرون با خودم فکر کردم چه بلایی سرم اومده... ولی هرچی فکر کردم بی فایده بود، چیزی یادم نمی اومد و حتی یادم نمی اومد کی هستم و اسمم چیه! یه ترس نا شناخته تمام وجودم رو فرا گرفت... همش خدا خدا می کردم کسی که منو اینجا اورده بدونه چه بلایی سرم اومده؟!
در همون لحظه یه پرستار با اون پسر وارد اتاق شد. یه نگاهی به لامپ های اتاق انداخت و با اخم گفت:
پرستار- چرا چراغ ها خاموشه؟ چرا پرده رو کشیدین؟
پسر- نور چشمهاش رو اذیت می کرد... خودش ازم خواست اتاق رو تاریک کنم.
پرستار- چراغ رو روشن کنید آقا... پرده رو هم برگردونید به حالت اول... دکتر که نمی تونه تو اتاق تاریک ایشون رو معاینه کنه.
" اه چه بد اخلاق!! دعوا داره!
اون پسر دستور پرستار رو اجرا کرد. و دوباره اومد کنار تخت من ایستاد. خیلی خوشحال تر از ثانیه اول بود. کاملا می تونستم برق شادی رو تو چشماش ببینم. خیلی تعجب کرده بودم از این که هیچی یادم نمیامد اما اون تعجب با وحشت همراه بود وحشتی که داشت سرم رو منفجر می کرد. گفتم:
- چی شده؟ من کیم؟ کجام؟! بگین چرا هیچی در مورد خودم یادم نمیاد؟!
چشمای پسره دوباره رنگ غم گرفت و سرشو پایین انداخت. پرستاره هم که انگار نه انگار من حرف پرسیدم... اصلا تحویل نگرفت. در همون لحظه یه آقای مسن که قد بلندی داشت وارد اتاق شد. از اون پسر خواست که بیرون اتاق منتظر باشه. بعد رو کرد به من و با یه لبخند قشنگ و ارامش بخش گفت:
- سلام من دکتر میری هستم... حال مریض گمنام ما چطوره؟!
بدون توجه به سؤالش.. سؤال خودم رو که داشت مغزم رو منفجر می کرد پرسیدم: دکتر میشه بهم بگین چرا من چیزی یادم نمیاد؟! من کیم... اینجا چی کار می کنم؟!
پرستار- از وقتی که چشم باز کرده مدام داره همینارو تکرار می کنه...
" دروغ گو! من فقط یه بار پرسیدم!!
دکتر- پس حدسم درست از آب در اومد... حافظت رو از دست دادی...
با صدای جیغ مانندی گفتم: چــــــی؟!! دارین در مورد چی حرف می زنین؟
دکتر- تصادف سخت داشتی... شانس اوردی که ضربه مغزی نشدی... می دونم سؤالای زیادی ذهنت رو مشغول کرده ولی من وظیفم معاینۀ تو و بقیه بیمارهاست... پس قطعا اونقدر وقت ندارم که وایسم و به همه سؤالای تو پاسخ بدم ولی اونی که بیرون ایستاده می تونه بهت بگه برات چه اتفاقی افتاده!
" یعنی اونی که بیرونه با من نسبتی داره و من چیزی یادم نمیاد؟!
" فکر نکنم نسبتی داشته باشه... اگه داشت عکی العملی بیشتر نشون می داد... یا مثلا اسمم رو می گفت!!
بعد از این که معاینۀ دکتر تموم شد تو اتاق تنها شدم، از این که چیزی یادم نمیوم کلافه شده بودم. منتظر بودم پسره بیاد تا ببینم منومی شناسه یا نه!! نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت اونم منو نمی شناسه!
در اتاقم به صدا در اومد و اون پسر با یه لبخند کم رنگ وارد شد اما احساس می کردم همون لبخند کم هم برای ارامش دادن به منه نه از ته دل!
پسر- داشتم با دکترتون حرف می زدم... گفت حالتون خوب میشه ولی ممکنه یکم طول بکشه تا همه چیز در مورد خودتون و زندگی گذشتتون یادتون بیاد.
" لااقل طوری می گفتی خودت باورت بشه!
" اصلا این چرا این طوری با من صحبت می کنه؟!!
" نکنه جدی جدی چیزی ازم نمی دونه؟!
بغض راه گلومو بست ولی قورتش دادم تا بتونم حرف بزنم: یعنی چی؟! من چم شده؟!
پسر- ضربۀ شدیدی به قسمتی از سرتون خورده که مربوط به حافظه قبلتون میشه و به همین دلیله که چیزی یادتون نمیاد.
چند قطره اشک راهشو روی گونم پیدا کرد: دکتر گفت که شما می تونین به سؤالای من پاسخ بدین... قبل هر چیز میشه بگین کی هستین و اینجا چی کار می کنین... منو می شناسین یا نه... اصلا من کیم؟!
پسر- من پویان هستم...( سرو انداخت پایین و با مکث ادامه داد ) در واقع من... در واقع این من بودم که به شما زدم و باعث شدم این بلا سرتون بیاد واقعا متأستفم...
" این به من زده؟!
دوزاریم افتاد و یه دفعه از کوره در رفتم و با صدای بلند گفتم: من هیچی در مورد خودم یادم نمیاد اون وقت شما می گین متأستفین... تأسف شما حافظه منو برمیگردونه؟
هیچ حرفی نزد و سرشو پایین انداخت. چکیدن چند قطره اشک رو روی گونش دیدم. چند دقیقه ای تنها صدایی که تو اتاق من شنیده می شد صدای بلندگوی بیمارستان بود. احساس کردم یه کم تند رفتم. اخه فقط اون بود که در حال حاضر می تونست به من کمک کنه.. حالا فکر کن اونم به خاطر ناراحتی ول کنه بره اون وقت دیگه چه بلایی سر من بیاد خدا می دونه؟! خودم بعد از یکم سکوت رو شکوندم و گفتم: ببخشید من یه کم تند رفتم...
پویان همون طور که سرش پایین بود با صدای گرفته گفت: شما حق دارین... هر کس دیگه ای هم جای شما بود همین حرفا رو می زد شاید هم بدتر از اینا رو ...
- ولی شما رو ناراحت کردم...
پویان- حتی اگرم این طور باشه حقمه... باید بدتر از اینا بارم می کردین.
اگر هم سکوت کردم از رو شرمندگی بود در ضمن حرفی هم واسه گفتن نداشتم.
کمی سکوت کردم و دوباهر خودم سکوت رو شکستم: حالا میشه بهم بگین من کیم؟! لااقل اسمم رو بدونم!
پویان دوباره سرشو به زیر انداخت: هیچ کارت شناسایی همراهتون نبود... حتی تلفن همراه هم نداشتین... تو کیف دستیتون هم چیز به درد بخوری که بتونه کمکمون کنه که هویت شما رو بفهمیم نبود!
" ماشاا.. مثل این کلا سبک سبک داشتم تو خیابون راه می رفتم... هیچیِ هیچی!!!
- میشه اگه کیف دستیم این جاس برام بیاریدش؟
رفت سمت یه کمد که نزدیک پنجره بود و از توی اون کیفی رو اورد. یکی از دستام ضربه خورده بود وبسته بود و به اون یکی هم سرم وصل بود.

رمانی زیبا با فرمت pdf

دانلود با لینک مستقیم:

[Only registered and activated users can see links. ]
[.فقط اعضا قادر به مشاهده و دانلود لینک ها می باشند ]

پسورد فایل در صورت موجود بودن:

کد:
p30byte.com
منبع: [Only registered and activated users can see links. ]
[.فقط اعضا قادر به مشاهده و دانلود لینک ها می باشند ]


پایدار و سربلند باشید